تبلیغات
فداییان سید علی - پیامی برای اهل دل...

فداییان سید علی
 
تاریخ ارادت ما به سید علی،تا نفس هست اعتبار دارد
بسم رب الشهدا...
قبل از رفتن من بودم وهزاران هزار سوال که نصفشو براتون نوشتم وخواستار جواب این همه سوال از شهدا شدم
جوابمو دادن...
بالاخره اون صدای آشنایی که باید آرومم میکرد به گوشم رسید
بالاخره صدایی آمد آشنا از حلقوم مطهر شهیدی که میگفت...

اینجا هم آنگونه که میگفتند باغستان هایی دارد که نظاره اش آدمی را مبهوت میکند.
درختان زیبایش هر کدام یک میوه دارد...اینجا قصرهای دارد از زمرد ویاقوت وخدمتگذارانی  بی شمار که آماده ی پذیرایی از صاحبان خانه اند.
اینجا پرنده هایی دارد خوش آواز،عند لیبانی که وقتی میخواند روح از نشاط به پرواز در می آید...آری به خدا قسم هرچه میگفتند راست است
خدا به وعده اش عمل کرد...
اما به آسمان ابری هفت تپه قسم،بچه ها!تا کنون هیچ میلی به سمتشان نداشتیم،به جان امام،بچه ها اینجا هم قسم شده اند که تا شما نیامدید نزدیکشان هم نرویم...
آن اوایل ملائکه خدا زیاد سر به سرمان میگذاشتند،اما وقتی دیدند دلمان حیران وجای دیگریست؛دست از سر ما کشیدند.
شما از بی مهری ما سخن می گویید واز اینکه با دیدن نعمت های بهشت شما را فراموش کردیم،آه چقدر بی انصافید...
اگر ما به دنبال لذت بودیم پس چرا شهر وزیبایی های کذاییش را گذاشتیم وآواره ی بیابان ها شدیم؟
ما اگر عاشق جبهه شدیم بخاطر نفس های گرمی بود که میحیطش را معطر میکرد
صفای بچه ها بود که لذت های مادی را فراموشمان مینمود.واکنون...
ما نیز چون شماییم...
وقتی در خون خویش غلطیدیم وبرای همیشه چشم از جهان فرو بستیم،فکر میکردیم دیگر تمام شد،اما اینگونه نبود!
دردهای شما در فراق ما دلمان را بیشتر آتش میزد،درست است که به هرچه میکنید آگاهیم،اما این بلای یزرگی بود که ای کاش...
ای کاش نصیبمان نمیشد
وقتی شما از این و آن طعنه میخورید وناچارا به گوشه ی اتاق پناه میبرید وبا عکس ما سخن میگویید واشک میریزید،بخدا قسم اینجا کربلا میشود...
برای هر کدام از غم های دلتان همه ی شهیدان اینجا زار میزنند.
خدا میداند که ما بیشتر از شما طالب وصالیم...برای همین چندی اجازه میدهند که با مولایمان حسین(ع)درد ودل کنیم.
بچه ها آقا امام حسین خیلی بزرگوار است.او بهتر از همه ی ما شلمچه را میشناسد.کرخه را زیباتر از همه ی ما تعریف میکند...
او خاطره های جبهه را دوست دارد
هر وفت به پابوس ایشان میرویم زودتر از همه ما میخواهد که برایش خاطره بگوییم.به مجرد اینکه بچه ها شروع به نغمه سرایی میکنند چشم های آقا مالا مال از اشک میشود...
سر مبارکش را به زمین می اندازم ودانه های اشکش زمین را تر میکند.
همین دیروز بود که نوبت من بود،قرار بود خاطره ای بگویم.
من از غروب های شلمچه شروع کردم...
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که ناله های آقا را با همین دو گوشم شنیدم،آرام وشمرده می فرمود:
*هیچ یارانی بهتر وبا وفا تر از یاران خودم ندیدم*
یکی از بچه ها به من گفت:(بس است،دیگر نگو)
که آقا سر بلند کرد و آهسته فرمود:بگو!آنچه در دلت بی تابت کرده بگو...
بچه ها اینجا بر خلاف شما خاطره های جبهه زیاد مشتاق دارد
گفتم آقا:دوستانمان،همدمان شب های عشقمان اکنون در دنیایند بی آنها بر ما سخت میگذرد...
آقا در حالی که اشک تمام محاسنش را پوشانده بود فرمودند:*آنها بقیه الشهدای منند،به خدا سوگند که در آن واویلای جزا وقیامت تنهایشان نخواهم گذاشت،آنها در حساس ترین ایام که نیاز به یاور داشتم لبیک وفا سر دادن
من به علی اکبرم گفته ام که بدون آنها به بهشت نیاید......*
راستی بچه ها اینجا همه با لباس بسیجی هستند.خود امام خمینی(ره) میگفت:این لباس بیشتر به شما می آید....
پ.ن:دوستای گلم سلام
من برگشتم با کوله باری از آرامش وحرفای قشنگ وحال خوب!
من برگشتم با رسالتی بر دوش،برگشتم تا وظیفه و مسئولیتی که  شهدا بر دوشم گذاشتن دقیق وبا وسواس انجام بدم 
من برگشتم ولی با کوله باری از دلتنگی...
برگشتم تا یرای شهادت شب وروز اینقد بدوم تا بدستش بیارم
برگشتم با جواب سوالام و....
برگشتم با یه عالمه خاطره و اتفاقای جالب وباور نکردنی که برامون اتفاق افتاد که هممون رو دگرگون کرد
ان شالله براتون مینویسم،فقط یه ذره بهم وقت بدین،برام دعا کنید
برمیگردم با خاطره ای زیبا.........
یاعلی





نوشته شده در تاریخ جمعه 3 بهمن 1393 توسط فدایی سید علی