تبلیغات
فداییان سید علی - خط خطی های من قبل از رفتن....

فداییان سید علی
 
تاریخ ارادت ما به سید علی،تا نفس هست اعتبار دارد
بسم رب الشهدا والصدیقین...

چقدر سخت است حال عاشقی که نمیداند محبوبش کجاست،هوای اورا دارد یا نه؟
ای شهیدان از همان لحظه ای که تقدیر ما را از شما جدا کرد تا کنون یاد شما وخاطره های دنیای پاک شما امید حیاتمان گشته.ما به عشق شما زنده ایم وبه امید وصل کوی شما ایستاده ایم شما...شما علی الظاهر دلیلی ندیدید که دنیای پر ارجتان را صرف ما کنید
چه بگویم؟...راستی چگونه حرف دلمان را فریاد کنیم که بدانید بر ما چه میگذرد؟
مگر خودتان نمیگفتید که ستون های شب عملیات ستون های گردان نیست،ستون عشق است...ستون دل های سوخته ایست که با خمیر مایه ی اشک وسوز به هم گره خورده اند.پس چرا؟چرا هشت سال گذشت وسراغی از ما نگرفتید؟با اینکه همه ی روز وشبمان بر شما عیان است.تمام ناگفته هامان را میدانید وتمام نا نوشته هامان را میخوانید.
تمام پنهان مارا میبینید وتمام کردارمان را اگر قطره ی اشکی پاورچین پاورچین به دور از چشم های نامحرم برگونه هامان می لغزد شما میدانید چه خاطره ای ناگهان از ذهنمان گذشته وآسمانش را ابری کرده است.
اگر در برابر نا کسانی که آرزوی گریستنمان را دارند لبخند میزنیم شما خوب میدانید این لبخند معجزه ی آتش سوزانیست که فضای قلبمان را در برگرفته است...
اگر به غروب علاقه داریم شما میدانید چرا...
اگر به هوای ابری شما میدانید چرا...
اگر به عمق بیابان ها مینگریم شما میدانید به دنبال چه ایم...
اگر به امید رویایی سر بر بالین میگذاریم شما میدانید به دنبال که ایم...
اگر به بلندای کوه خیره میشویم شما میدانید*قصه قصه ی دیگریست*
آری شما میدانید...
همه ی دفتر زندگی ما ورق پاره ایست که بار ها وبارها از برش کرده اید.اما اینجا ما از شما هیچ نمیدانیم.از همان وقت که صدای یا حسین آخرینتان را شنیدیم دیگر تا کنون نغمه ی دل انگیز نوایتان را گم کرده ایم...
آخرین باری که چهره ی خوبتان را دیدیم موقعی بود که صورتتان را بر خاک مزارتان نهاده بودند.سنگ لحد دیواری شد ونظاره ی رویتان را برای همیشه از ما دریغ کرد.آری از آن به بعد دیگر چیزی از شما نشنیدیم وندیدیم.
نمیدانیم کجا رفتید؟
نمیدانیم آنجا از اینجا درورتر است یا نزدیکتر.
نمیدانیم اکنون چه میخورید...چه میپوشید...چه مینوشید...
وقتی دلتان میگیرد کجا میروید،اصلا آیا دلتان میگیرد؟
نمیدانیم وقتی حوصله تان سر میرود چه میکنید؟
نمیدانیم آنجا در میان آن محفل گرمتان سخنی از ما هست یانه؟؟تا به حال هیچ شده از کرخه هم قصه ای بگویید؟
برای شلمچه ترانه ای بسرایید؟
به عشق هفت تپه زمزمه ای کنید؟یا در فراق کارون اشکی بریزید؟
نمیدانیم...واین ندانستن ای شهیدان بیش از همه شما را مقصر میداند.یعنی ما اینقدر نامطلوب وناپاک بودیم که تمام هستیمان به یک یاد هم نمی ارزد؟
یعنی تمام گفته های ما در آن نیمه شب های به یاد ماندنی که فقط خدا قدرش را میداند بس دروغ وکذب بوده؟
یعنی میخواهید بگویید ما لیاقت با شما بودن را نداریم؟
باشد،بگویید...حرفی نیست...
لااقل یکبار هم که شده سری به این دلهای فراموش شده وخانه های متروک عشق بزنید بعد هرچه دلتان میخواهد بگویید...
آخر به ما هم حق بدهید که انتظار داریم...
انتظار داریم که بدانیم برادرانمان که یک عکسشان را به تمام هستی اینجا نمیدهیم کجا هستند وچه میکنند...
دوست دارم تمام جواب هایم را در این سفر بدهید
دوست دارم که از آنجا صدایی بیاید آشنا...
 
به لطف خدا وعنایت شهدا به من بی لیاقت راهی سرزمین نور هستم وسنگر به مدت4روز،به روز نمیشه
همسنگرای همیشه همراه حلال کنید
دعا کنید که شهادت روزیم شه ودیگه برنگردم.... 

روی شانه ی غیرت یاد جبهه ها مانده ست

مرگمان اگر دیدید پرچمی رها مانده ست

رفته اند اما نه! کوله بارشان باقیست

بر زمین نمی ماند، شانه های ما مانده ست

 
 
ما با آنهایی کار داریم که رهرو عشقند،نه تکلیف...
(شهید پازوکی)

یاعلی




نوشته شده در تاریخ شنبه 27 دی 1393 توسط فدایی سید علی